تبليغاتX
گیج و ویج

گیج و ویج

سلااااااام

بهار هم که بیاید عوض نخواهم شد

مگر اسیر زمینم که رنگ رنگ شوم؟

*

سال نو مبارک

من خیلی آدم خوشحال و خوش بحالی هستم! توی این مدت خیلی بهم خوش گذشت و خیلی از خودم خجالت می کشم که چرا درد جامعه و مردم من رو نمی کشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:52  توسط سانتانا  | 

یه داستان از خودم

چکمه

حس میکنم با این چکمه ها خیلی مسخره شده ام. ایستادم توی ایستگاه. خیلی سعی کردم آن لکه کرمی کوچک را از روی چکمه سیاهم پاک کنم، اما نشد.

چکمه دست دوم بهتر از این نمی شود. تازه بعد از آن همه چانه زدن. چقدر تلاش کردم به واسطه وجود آن لکه بزنم توی سر مال. خوب هم ارزان خریدم. خارجی است. اگر نو بود شاید بیست تومانی قیمت داشت، بیست هزار تومان! اه… یاد بدهی ام به لاله افتادم. چند روز دیگر تا سر ماه مانده؟ چهار روز. یعنی به مدت چهار روز باید نگاه سنگین لاله را سر کار تحمل کنم. من نمی دانم ما که حقوقمان یکی است پس چرا من همیشه کف گیرم ته دیگ می خورد؟ از صبح تا شب با بچه های مردم سر و کله می زنیم که : « شب ها که ما می خوابیم آقا پلیسه بیداره » بعد هم چندرغاز می گذارند کف دستمان، نه     بیمه ای نه زهرماری. خدا بیامرزد مادرم را، تکیه کلامش همین <زهرمار> بود. حتی ابراز علاقه اش هم با همین کلمه < زهرمار> بود. خدا بیامرزدت مادر، اگر زنده بودی حالا با آن زبانت این دخترت را هم شوهر می دادی. من که عرضه هیچ کاری را ندارم. دخترهای مردم ماهی یک رفیق عوض می کنند…

من که به مرد زن دار هم راضی ام. فقط اخلاق داشته باشد و سقفی هم بالای سرم باشد. خاک بر سرم! سقف اتاقم چکه می کند. یادم باشد به صاحب خانه تلفن کنم. حتما می خواهد کلی امروز-فردا کند. اصلا حوصله اش را ندارم ولی باران شوخی بردار نیست. چقدر سعی کردم که شعر < بارون می آد نم نم پشت خونه عمه ام> را از دهان آن بچه بیندازم. پدرش سفارش کرده بود این شعر را نخواند چون نمی دانم سر عمه بچه چه بلایی آمده بود. بالاخره موفق شدم این شعر را یادش بدهم: < بارون می آد جر جر پشت خونه هاجر > آن هم با چه زحمتی! پدر پسرک آمد کلی با من دعوا کرد. دست آخر فهمیدم اسم عمه بچه <هاجر> بوده. همیشه بدشانس بوده ام. چقدر آنروز برای بدبختی های خودم گریه کردم. حتی توی این مورد کوچک هم شانس نیاوردم که حداقل یک پاداشی، زهرماری، چیزی از پدره بگیرم.

اتوبوس رسید. دستم را محکم به دستگیره گرفتم تا نیفتم. دختر شیک پوشی کنارم ایستاد و بعد از چند دقیقه گفت: « ببخشید خانوم.   چکمه هاتون رو از کجا خریدید؟ »

جا خوردم. نباید می فهمید. سعی کردم آرامشم را حفظ کنم: < اینا رو برام فرستادن… از … سوئد > تشکر کرد و تا مقصد چند بار برگشت و به چکمه ام نگاه کرد. پس خیلی هم بد نبود. یعنی اصلا بد نبود. شاید هم خوب بود. آره حتما خیلی خوب بوده که توجه همچین خانم محترمی رو جلب کرده. حالا دیگر لکه رویش هم چندان مهم نیست.

خوب ارزان خریدم. خارجی است. داد می زند که خارجی است. اگر نو بود شاید سی هزار تومان قیمت داشت. حتما بیشتر از بدهی ام به لاله. تا سرماه که چیزی نمانده. دختر بیچاره شاید خودش به پولش احتیاج داشته باشد. می دانم دارد جهیزیه جمع می کند. بالاخره من هم عروس می شوم. آدم که حتما نباید مادر زبان دار داشته باشه که شوهر کند. آدم خودش باید زرنگ باشد. مگر من چه عیب و ایرادی دارم که ترشیده شویم یا… اصلا اگر قرار است زن مرد زن دار بشوم همان بهتر که توی اتاق کوچک خودم تنها زندگی کنم. سقف اتاق را هم یک کاریش می کنم. بالاخره وظیفه صاحب خانه است که بیاید… بیچاره مرد بدی نیست. پیرمرد است  دیگر یک کمی بی حوصله است. فعلا هم باران تندی نباریده. همه اش نم نم بوده. اصلا تقصیر خودم بود سر ماجرای شعر < باران می آد نم نم… > خودم باید دقت می کردم. باید از بچه می پرسیدم اسم عمه ات چیست؟ اصلا باید می پرسیدم چه اتفاقی برای عمه بیچاره اش افتاده. از این به بعد حواسم را جمع میکنم. هیچ ربطی هم به شانس ندارد. رسیدیم ایستگاه آخر. پیاده شدم. چکمه هایم جلوتر از خودم می رفتند. راستی امروز چقدر با این چکمه ها خوش تیپ شده ام!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 22:23  توسط سانتانا  | 

عجب ولنتاین بارونی خوشگلی بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 0:34  توسط سانتانا  | 

فکرشو کنید یه دختر همسن من هر هفته ای یه بار میره خونه مجردی دو نفر و در ازای حمام رفتن سکس ارایه میده! به هر دو تاشون! و گاهی وقتا که براش جوجه کباب هم سفارش میدن خیلی ذوق می کنه. در ضمن این خانوم جوان به جز در هنگام سکس چادر و مقنعه به سر داره. [اگر تو خونشون حمام داشتن شاید برای خودش خانوم مهندس میشد]

یه مدت پیش تو یه ارایشگاه خیلی شیک تو جردن یکی از مشتری ها رو دیدم که اینکاره بود منتها با یه حساب سر انگشتی به این نتیجه رسیدم که پول عمل های مختلفی که روی بدنش انجام داده بود[سینه.لب.بینی.باسن.گونه...] حدود ۸ میلیون میشه. نتیجه میگیریم آدم اینکاره هم میشه درست و حسابی باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 13:31  توسط سانتانا  | 

سلام

راستش من مهر۸۲ تصمیم گرفتم یه وبلاگ داشته باشم. الان بهمن۸۵؟ عملی شدن تصمیمم خیلی طول کشید نه؟

خب احتمالا داستان های کوتاه و حرف هام و گاهی غزل هام رو اینجا خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 17:57  توسط سانتانا  |